سكوت

سكه ها هميشه سروصدا مي كنند، اما پول‌هاي كاغذي همواره ساكت‌اند . . .

پس وقتي كه ارزش‌تان زياد مي شود، ساكت و فروتن باقي بمانيد.

ماه رمضان هم؟

نكته عجيبي كه اين روزها نزديك وقت افطار مي بينم، عجله و شتابي است كه مردم براي خريد كردن و رسيدن به منزل از خود نشان مي دهند. توي صف نانوايي و توي خيابان به دقايق پاياني كه مي رسيم به خاطر يك افطاري حاضريم با هم دعوا كنيم، حق ديگران را بخوريم، بد رانندگي كنيم، توهين كنيم و خلاصه هزار عمل منفي اما دريغ از كمي فكر كه اين همه گرسنگي و تشنگي بايد اين نتيجه رو داشته باشه؟ اون هم مايي كه اين همه ادعاي مسلماني داريم!

قرباني

ديروز توي پاركينگ منزل، ماشين تازه خريداري شده يكي از همسايه ها را ديدم و توجهم جلب شد به خوني كه روي پلاك ماليده شده بود؛ با خودم گفتم يه سوژه جديد براي گير دادن.

صرف نظر از اين كه حكمت و فلسفه قرباني كردن چيه و هدف و نتايج آن از چه قراره، برام جالب بود كه اغلب مردم بنابر دليل نامعلومي اعتقاد دارند كه حتما بايد خون قرباني به وسيله مورد نظر ماليده بشه و معمولا هم فقط پلاك ماشين رو به رسميت مي شناسند! در حالي كه به نظر من نفس قرباني كردن (يا بهتر بگم، خيرات كردن) مهم هست و اين كه شما گوشت قرباني يا آش نذري يا هر چيز ديگري رو به نيازمندان و كساني كه از گرفتن اون خوشحال ميشن برسوني، نه اين كه گوشتش رو به در و همسايه و فاميل كه شايد نيازي هم نداشته باشند بدي و دل و جگرش رو هم براي خودت نگه‌داري كه شب كباب كني و صفا! كمي از خونش رو هم بمالي روي پلاك كه نقش بيمه بدنه رو بازي كنه . . .

خيلي از ما ايراني ها به جاي اين كه كمي به كارهامون و هدف و نتيجه‌ش فكر كنيم (فكر كردن به عنوان كاري كه اكيدا در دين توصيه شده) فقط يك سري تشريفات ظاهري رو از كودكي ياد گرفتيم و مدام همون‌ها رو تكرار مي‌كنيم، بدون اين كه كسي درباره فلسفه و به قول داروسازها «مكانيسم اثر» اون با ما صحبت كرده باشه . . .

 

خرده فرهنگ متروسواري

 ديروز بعد از مدت‌ها سوار مترو شدم؛ هنوز بعد از 10 سال شاهد اين صحنه هستيم كه مردم قبل از اين كه ديگران از قطار پياده بشن، به طرف درها هجوم ميارن و عدم رعايت همين نكته ساده (كه به بچه 2 ساله هم بگي حاليش ميشه) باعث ازدحام در مقابل درها ميشه. من نمي دونم بالاخره تا كي بايد اين وضع ادامه پيدا كنه و بعضي (!) از مردم كي قراره ياد بگيرند كه اول اجازه بدن مسافرها پياده شن بعد اقدام به سوار شدن بكنند؟

طنز گيربازاري

از يكي از بزرگان (!) نقل شده كه: پشت سر هر مرد موفقي، يك زن هست كه نتونسته جلوي موفقيتش رو بگيره . . .

پي نوشت: خانم‌هاي محترم ناراحت نشن، شوخي بود.

كاسب

يادش به خير قديما وقتي مي گفتن كاسب، مجموعه اي از صفات مثبت به ذهن آدم ميومد: چشم‌پاكي، اعتبار، امين‌بودن، اعتماد، سالم بودن، حسن سابقه و خيلي چيزاي ديگه. قديما مردم به كاسب اعتماد داشتند،‌ هم از لحاظ جنسي كه مي فروخت و هم از جنبه هاي اجتماعي قضيه اما متاسفانه الان طوري شده كه طرف تا ديروز مثلا با موتور مسافركشي مي كرده، يا سر خيابون مي‌ايستاده و دعوا راه مي‌انداخته، حالا رفته يه مغازه كرايه كرده و يك سري جنس مثلا لباس ريخته و با يك دكوراسيون جذاب در عرض يك هفته تبديل شده به يك كاسب! اين دسته از كاسب‌نماها اولا تا جايي كه بتونند، روي جنس مي كشند و چند برابر سود مي كنند، ثانيا راه و رسم كاسبي رو بلد نيستند و مثلا دنبال مشتري راه مي افتند و مرتب توي گوشش نجوا مي كنند. مضاف بر اين، اغلب اين جور مغازه‌دارها چشم‌پاك هم نيستند و از هر فرصتي براي شناگري استفاده مي كنند.

چند روز پيش توي يك مغازه، دخترخانم مرتبي رو ديدم كه فروشنده بود. با كمال تعجب روي دستش جاي زخم‌هايي رو ديدم كه حداقل 10 سانت طولش بود و مثل اراذلي كه همه جاشون جاي چاقو و تيغ هست، چند جاي دستش گوشت اضافه آورده بود! معلوم نيست چنين فروشنده اي تا ديروز توي چه فضايي زندگي مي كرده و با چه كساني معاشرت داشته و حالا تبديل شده به يك كاسب.

يه دوستي دارم كه هميشه ميگه براي من صرفا كالايي كه مي‌خرم و كيفيت و قيمتش مهم نيست، بلكه پارامترهاي ديگه اي هم مثل محيطي كه توش قدم مي‌زنم و خريد مي كنم و نحوه برخورد و رفتار فروشنده برام مهم هست . . .

لباس مردم . . .

زمانی مصاحبه‌گری از معلم صداقت و صمیمیت، دکتر علی شریعتی پرسید:
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم؟
دکتر شریعتی در جواب گفتند: نمی‌خواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید؛ فکر زن را اصلاح کنید، او خود تصمیم می‌گیرد که چه لباسی برازنده اوست . . .

گیری به اهالی شعر و گل و بلبل

این مطلب رو از شیراز می نویسم؛ شهر شعر و ادب و گل و جویبار و خلاصه از این جور چیزا. شنیده بودم درباره شیرازی ها که خیلی اهل استراحت و خوشگذرانی هستند و هیچ وقت اعصاب خودشون رو به خاطر چند روز دنیا خراب نمی کنند اما اینجا به عینه دیدم که خیلی مردمان راحت، سهل گیر، خونسرد، آرام، مهربان و راحتی هستند و اصلا اهل عجله و جدی گرفتن و این برنامه ها نیستند. البته این سیستم تا حدی خوبه اما وقتی موضوع کار در میون باشه دیگه فرق می کنه و کمی عذاب آوره.

درباره رانندگی شیرازی ها هم که صد رحمت به رانندگی تهرانی ها؛ تا قبل از این که اینجا رانندگی کنم فکر می کردم تهران بدترین شیوه و سبک رانندگی رو داره اما حالا می فهمم که بابا گلی به گوشه جمال این راننده های تهرانی (حتی خانم ها) چون اینجا اصلا رانندگی ها حساب و کتاب نداره. البته به مصداق چو عیبش گفتی حسنش نیز بگوی باید گفت زیاد بوق نمی زنند و این تنها نکته جالب در ترافیک شهری شیرازیهاست.

نکته جالبی هم که دیدم این بود که شما در شیراز می توانید ساعت یک نصف شب چندین خودرو در حال تردد را ببینید که فقط یک یا چند خانم در آن هستند آن هم با سر و تیپی بهتر از تهرانی ها .....

چند تفاوت ريز ولي جدي

دو هفته پيش كه توي اوكراين بودم به چند چيز دقت كردم كه البته هميشه در كشورهاي خارجي اين موارد به چشم مي خوره اما به بهانه سفر اخيرم دوست دارم بگم. اين چند چيز، تفاوت‌هاي فاحش فرهنگي بين ما و بسياري از كشورها حتي بعضي از كشورهاي عقب مونده مثل سوريه‌ست:

۱- مردم خيلي كمي رو مي بينيد كه با موبايل بازي يا حتي صحبت كنند و اساسا موبايل در راس وسايل روزمره نيست و اگر هم باشه اولا بيشتر براي استفاده مكالمه‌ايه و ثانيا از گوشي‌هاي ساده و ارزان استفاده مي كنند.

۲- به ندرت و شايد در حد صفر جوان هايي رو ببينيد كه از ماشين به عنوان وسيله تفريح و گشت و گذار در شهر استفاده كنند؛ جوان ها را مي توانيد در مكان هايي كه مخصوص اوقات فراغت هست و بعضي وقت‌ها هم در خيابان و پارك در حال قدم زدن يا نشستن روي نيمكت با دوستان همجنس يا جنس مخالفشان ملاحظه كنيد. منظور اينه كه هيچ كسي رو در حال بطالت، وقت‌گذراني، مزاحمت ديگران، ماشين بازي و علافي نمي بينيد.

۳- به ندرت توي شهر موتورسيكلت مي بينيد و به همين دليل آرامش خاصي بر خيابان‌ها و كوچه ها حكمفرماست.

۴- به ندرت صداي بوق مي شنويد.

۵- به ندرت غريبه‌اي به شما نگاه مي كند.

۶- به ندرت كسي رو توي مترو يا اتوبوس مي بينيد كه بيكار باشه و در حال مطالعه يا ور رفتن با تبلت و گجت‌هاي ديگه نباشه؛ به استثناي افراد مسن.

۷- امكان نداره موقع رد شدن از خط عابر پياده، توسط ماشين ها ترسونده شيد!

۸- به ندرت كسي رو مي بينيد كه حتي در پياده‌رو، سيگار به دست داشته باشه.

۹- توي اوكراين و بلاروس خيلي عاديه كه يك پسر (بعضا زاغارت) رو با دو، سه، چهار و يا حتي پنج دختر خوشگل و باربي ببينيد، چون به گفته خودشون توي اوكراين و بلاروس به دليل مرگ قريب به اتفاق مردها در جنگ جهاني، تعادل جمعيتي زن و مرد به هم خورده و هنوز هم خوش به حال پسراست.

۱۰- ابراز محبت زن و مرد به هم در مجامع و اماكن عمومي كاملا عاديه و هيچ كس جز ايراني‌ها اصلا نگاه نمي كنه.

البته موارد تفاوت خيلي زياده اگر باز هم به ذهنم رسيد مي نويسم.

 

سينماي 4 بعدي

پريروز رفتيم سينماي ۴ بعدي كه نوشته بود اولين سينماي ۴ بعدي در ايرانه. يعني ايراني بازي اينجا هم ولمون نكرد: عينك هاي كثيفي كه اصلا روي صورت بزرگسال هم خوب واي نميسه چه برسه به بچه، صندلي هاي نيمه چپ سالن هم كه كلا خراب بود (مثلا سينما تازه تاسيسه)، بعد هم هنوز ملت كمربنداشون رو كامل نبستن يارو رفته توي اتاقك آپارات و چراغ مراغا رو خاموش كرده. صندلي ها هم كه تكون خوردنشون آخر طبيعي بود و چنان تكونت ميداد كه مي گفتي كاش علاوه بر كمربند، پشت كله نفر جلويي كيسه هوا هم داشت!

تنها قسمت جالبش ويبره صندلي ها موقع خوردن ماشين به كناره‌هاي جاده و وزيدن باد در موقع تند رفتن بود كه همچين بدم نيومد . . .